
ای آرام دلهای منتظر!
نمی دانم چرا مدتی است که دیگر انتظار را هم فراموش کرده ایم؟ فراموشی که نه! خود را به فراموشی آمدنت زده ایم؟ آخر هراس و شرمساری از آمدنت تمام وجودمان را گرفته! چگونه دم از آمدنت بزنیم ما که غرق در دروغ و روزگاریم؟ ما کجا و تو کجا!
من و این مردم هیچ نسبتی با تو نداریم. گفتارمان، برخوردهایمان، لباس پوشیدنمان و ...
من انتظار را در هیاهوی بی رحم میدان انقلاب ، و در خنده های زهر آگین دختران و پسرانی که – دست در دست هم - صبحهای جمعه عازم درکه و تجریشند، گم کرده ام. من انتظار را در صفهای اتوبوس و در پشت گیشه های بانک گم کرده ام!
کاش خیال آمدنت، خواب ما را آشفته نمی ساخت! خواب شیعیان (!) تو را. تا بتوانند در مسابقه دنیا، بیشتر دیگران را بفریبند و با دروغ و تمارض و نیرنگ، اندکی بیشتر ذخیره کنند!
ای ولی حق!
برای عده ای،
چه خوب شد نیامدی!
