
نتایج تقسیم اشک خیلی از بچه ها را درآروده بود. یک کرمانی متاهل را انداخته بودند لب مرز سیستان. دیگری که تهرانی بود را فرستاده بودند بندر عباس و ....
او هم البته خیلی دوست داشتم سربازی اش را در شهر خودش (مشهد) بگذراند یا لااقل توی تهران باشد تا بتواند از بعد از ظهر ها یش برای تدریس و تامین مخارجش بهره بگیرد. آن موقعها وضع اقتصادی خانواده اش اسفناک بود....
پادگان سحرهای مطبوع و دلپذیری داشت. روحانی و معنوی. موقعی که در دل سحر باید بیدار می شدی. با آب سرد کویر و ضو می گرفتی و در دل جمعیتی انبوه به نماز می ایستادی. یک روز بعد از نماز صبح، که نمارخانه داشت خلوت می شد، یهویی دلش گرفت. از خدا خواست که او را به یک شکلی! از این مخمصه تقسیمات خارج کند. لااقل اگه امکان ادامه خدمتش در شهر خودش میسر نیست! تقسیمش را بیندازد تهران....
نتایج تقسیمات آمد و او به همراه یکی از دوستان شمالی اش افتادند در بیمارستان نظامی در تهران. بالطبع در مقایسه با دیگر دوستان پادگان، خیلی از نتیجه راضی بود.
در روز مقرر رفتند تا خودشان را به مدیریت آن بیمارستان معرفی کنند. خوشحال بودند و قبراق! ... او لباس شخصی پوشیده بود اما لباسهای نظامی دوستش تابلو بود! تمام پرسنل بیمارستان تعجب کرده بودند. آنها طبق برگه هایی که در دست داشتند، ادعا می کردند که برای ادامه خدمت به آنجا معرفی شده اند ولی مسئولین بیمارستان انکار می کردند که تا بحال سابقه نداشته این بیمارستان از سربازان وظیفه استفاده کند...می گفتند این بیمارستان اصلا نظامی نیست!... حتما اشتباهی شده.
... ساعتی گذشت تا اینکه مدیر بیمارستان آمد و حرفهای آنها را شنید. اما او هم قبول نکرد و نهایتا قرار شد تا سربازان وظیفه به مرکز نیروی انسانی سپاه که مسئول تقسیمات بود، بروند. پس رفتند افسریه تهران.
سرباز مشهدی خودش را معرفی کرد و تمام ماجرا را تعریف کرد. و گفت دیشب از مشهد آمده ام. اما مدیر بیمارستان فلان می گوید اینجا نظامی نیست! داستان چیست؟
افسر تقسیمات سپاه خندید و به او گفت: سپاه تنها یک بیمارستان به این نام در کشور دارد و آنهم در شهر مشهد است!
در دم مو به تنش سیخ شد و توی دلش گفت: وا خدا تو دیگه کی هستی!